تبليغاتX
ندای دل

ندای دل

دل نوشته

فراموشی

 

 

باید فراموشت کنم

 

چندیست تمرین می کنم

 

من می توانم !می شود!

 

آرام تلقین می کنم

 

حالم ،نه،اصلا خوب نیست

 

تا بعد،بهتر می شود

 

فکری برای این دل آرام غمگین می کنم

 

من میپذیرم رفته ای

 

و بر نمی گردی همین

 

خود را برای درک این ،صد بار تحسین می کنم

 

کم کم زیادم می روی

 

این روزگار و رسم اوست!

 

این جمله را با تلخی اش ،صد بار تمرین می کنم....

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم دی 1389ساعت 15:29  توسط ندا  | 

سرگذشت شقایقی که نماد عشق شد....

 

شقایق گفت : با خنده نه بیمارم، نه تبدارم

اگر سرخم چنان آتش حدیث دیگری دارم

گلی بودم به صحرایی نه با این رنگ و زیبایی

نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شیدایی  

یکی از روزهایی که زمین تبدار و سوزان بود

و صحرا در عطش می سوخت تمام غنچه ها تشنه

ومن بی تاب و خشکیده تنم در آتشی می سوخت

ز ره آمد یکی خسته به پایش خار بنشسته

و عشق از چهره اش پیدای پیدا بود ز آنچه زیر لب می گفت :

شنیدم سخت شیدا بود نمی دانم چه بیماری

به جان دلبرش افتاده بود- اما طبیبان گفته بودندش

اگر یک شاخه گل آرد

ازآن نوعی که من بودم

بگیرند ریشه اش را و

بسوزانند

شود مرهم

برای دلبرش آندم

شفا یابد

چنانچه با خودش می گفت بسی کوه و بیابان را

بسی صحرای سوزان را به دنبال گلش بوده

و یک دم هم نیاسوده که افتاد چشم او ناگه

به روی من

بدون لحظه ای تردید شتابان شد به سوی من

به آسانی مرا با ریشه از خاکم جداکرد و

به ره افتاد

و او می رفت و من در دست او بودم

و او هرلحظه سر را

رو به بالاها

تشکر از خدا می کرد

پس از چندی

هوا چون کوره آتش زمین می سوخت

و دیگر داشت در دستش تمام ریشه ام می سوخت

به لب هایی که تاول داشت گفت:اما چه باید کرد؟

در این صحرا که آبی نیست

به جانم هیچ تابی نیست

اگر گل ریشه اش سوزد که وای بر من

برای دلبرم هرگز

دوایی نیست

واز این گل که جایی نیست ؛ خودش هم تشنه بود اما!!

نمی فهمید حالش را چنان می رفت و

من در دست او بودم

وحالا من تمام هست او بودم

دلم می سوخت اما راه پایان کو ؟

نه حتی آب، نسیمی در بیابان کو ؟

و دیگر داشت در دستش تمام جان من می سوخت

که ناگه

روی زانوهای خود خم شد دگر از صبر اوکم شد

دلش لبریز ماتم شد کمی اندیشه کرد

آنگه

مرا در گوشه ای از آن بیابان کاشت

نشست و سینه را با سنگ خارایی

زهم بشکافت

زهم بشکافت

اما ! آه

صدای قلب او گویی جهان را زیرو رو می کرد

زمین و آسمان را پشت و رو می کرد

و هر چیزی که هرجا بود با غم رو به رو می کرد

نمی دانم چه می گویم ؟ به جای آب، خونش را

به من می داد و بر لب های او فریاد

بمان ای گل

که تو تاج سرم هستی

دوای دلبرم هستی

بمان ای گل

ومن ماندم

نشان عشق و شیدایی

و با این رنگ و زیبایی

و نام من شقایق شد

گل همیشه عاشق شد...

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم مرداد 1389ساعت 14:34  توسط ندا  | 

چرا داد می زنیم؟

 چرا داد می زنیم؟

عصبانیت، پرخاشگری، فریاد

استادى از شاگردانش پرسید: چرا ما وقتى عصبانى هستیم داد می‌زنیم؟ چرا مردم هنگامى که خشمگین هستند صدایشان را بلند می‌کنند و سر هم داد می‌کشند؟

شاگردان فکرى کردند و یکى از آن‌ها گفت: چون در آن لحظه، آرامش و خونسردی مان را از دست می‌دهیم.

استاد پرسید: این که آرامش مان را از دست می‌دهیم درست است امّا چرا با وجودى که طرف مقابل کنارمان قرار دارد داد می‌زنیم؟ آیا نمی‌توان با صداى ملایم صحبت کرد؟ چرا هنگامى که خشمگین هستیم داد می‌زنیم؟

عصبانیت، پرخاشگری، فریاد

شاگردان هر کدام جواب‌هایى دادند امّا پاسخ‌هاى هیچ کدام استاد را راضى نکرد.

سرانجام او چنین توضیح داد: هنگامى که دو نفر از دست یکدیگر عصبانى هستند، قلب‌هایشان از یکدیگر فاصله می‌گیرد. آن‌ها براى این که فاصله را جبران کنند مجبورند که داد بزنند. هر چه میزان عصبانیت و خشم بیشتر باشد، این فاصله بیشتر است و آن‌ها باید صدایشان را بلندتر کنند.

سپس استاد پرسید: هنگامى که دو نفر عاشق همدیگر باشند چه اتفاقى می‌افتد؟ آن‌ها سر هم داد نمی‌زنند بلکه خیلى به آرامى با هم صحبت می‌کنند. چرا؟ چون قلب‌هایشان خیلى به هم نزدیک است. فاصله قلب‌هایشان بسیار کم است.

عصبانیت، پرخاشگری، فریاد

استاد ادامه داد: هنگامى که عشق شان به یکدیگر بیشتر شد، چه اتفاقى می‌افتد؟ آن‌ها حتى حرف معمولى هم با هم نمی‌زنند و فقط در گوش هم نجوا می‌کنند و عشق شان باز هم به یکدیگر بیشتر می‌شود.

سرانجام حتى از نجوا کردن هم بی‌نیاز می‌شوند و فقط به یکدیگر نگاه می‌کنند. این هنگامى است که دیگر هیچ فاصله‌اى بین قلب‌هاى آن‌ها باقى نمانده باشد.  

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم آبان 1390ساعت 14:40  توسط ندا  | 

چند راز...

  • خنده گل بي‌صداست، خنديدن را از گل بياموزيد.
  • گل باشيد تا پس از مرگ نيز معطر بمانيد.
  • هيچ گلي خوار نمي‌شود.
  • گل چيدن هنر نيست، گل كاشتن هنر است.
  • گريه آسمان آنقدر زيباست كه زمين را مي‌خنداند.
  • اگر مالت را تقسيم كني خداوند آنرا جمع و ضرب مي كند.
  • كسي كه روي پاي خود بايستد، به عصاي ديگران محتاج نمي‌شود.
  • كتاب خوب آن است كه از نويسنده اش بيشتر عمركند.
  • پايان گناه "آه" است.
  • شخصيت هر كس را با ترازوي اخلاقش وزن كنيد.
  • هر جا كه ضابطه فداي رابطه شود، براي قانون مجلس ختم بگيريد.
  • هفته اي يك بار، آرزوهاي طولاني خود را قيچي كنيد.
  • آنها كه هميشه جمع مي كنند، كاش تقسيم هم بلد بودند.
  • "صدا" و "سيما"ي خود را تنظيم كنيد.
  • گناه بار كجي است كه به منزل نمي رسد.
  • تقواي بعضي ها با يك تق وا مي شود.
  • گل حكمت از غنچه سكوت به دست مي آيد.
  • اول روزي مي آيد، سپس روز.
  • راهبر باشيد نه راهبُر.
  • قرآن سبزترين كتاب دنياست.
  • دست بخيل لنگ است.
  • بت نفس را با تبر تقوا بشكنيد.
  • عشق استاندارد، عشق الهي است.
  • دنيا سرابي است كه هيچ كس را سيراب نمي‌كند.

برگرفته از كتاب "لحظه هاي سبز

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم فروردین 1390ساعت 11:3  توسط ندا  | 

چند راز...

  • خنده گل بي‌صداست، خنديدن را از گل بياموزيد.
  • گل باشيد تا پس از مرگ نيز معطر بمانيد.
  • هيچ گلي خوار نمي‌شود.
  • گل چيدن هنر نيست، گل كاشتن هنر است.
  • گريه آسمان آنقدر زيباست كه زمين را مي‌خنداند.
  • اگر مالت را تقسيم كني خداوند آنرا جمع و ضرب مي كند.
  • كسي كه روي پاي خود بايستد، به عصاي ديگران محتاج نمي‌شود.
  • كتاب خوب آن است كه از نويسنده اش بيشتر عمركند.
  • پايان گناه "آه" است.
  • شخصيت هر كس را با ترازوي اخلاقش وزن كنيد.
  • هر جا كه ضابطه فداي رابطه شود، براي قانون مجلس ختم بگيريد.
  • هفته اي يك بار، آرزوهاي طولاني خود را قيچي كنيد.
  • آنها كه هميشه جمع مي كنند، كاش تقسيم هم بلد بودند.
  • "صدا" و "سيما"ي خود را تنظيم كنيد.
  • گناه بار كجي است كه به منزل نمي رسد.
  • تقواي بعضي ها با يك تق وا مي شود.
  • گل حكمت از غنچه سكوت به دست مي آيد.
  • اول روزي مي آيد، سپس روز.
  • راهبر باشيد نه راهبُر.
  • قرآن سبزترين كتاب دنياست.
  • دست بخيل لنگ است.
  • بت نفس را با تبر تقوا بشكنيد.
  • عشق استاندارد، عشق الهي است.
  • دنيا سرابي است كه هيچ كس را سيراب نمي‌كند.

برگرفته از كتاب "لحظه هاي سبز

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم فروردین 1390ساعت 11:3  توسط ندا  | 

سال 90 سال گربه بر شما چه خواهد گذشت؟؟؟

سال ۱۳۹۰ سال گربه (خرگوش) است

تاثیرات سال گربه ( خرگوش) بر دیگر سال ها:
تاثیرات سال گربه یا خرگوش بر متولدین سال موش:
بهتر است مراقب باشید ، گربه ها در گوشه و کنار به انتظار شکار نشسته اند ، بهتر است دائم در بین جمعیت زندگی کنید و کوشش نکنید زیاد مورد توجه قرار بگیرید.
تاثیرات سال گربه یا خرگوش بر متولدین سال گاو:
امسال برای شما سال چندان فوق العاده ای نیست اما همه چیز به صورت نامحدودی در حال تحول به سوی آرامش و راحتی است و بلاخره شما این فرصت را پیدا میکنید که در آرامش کارهایتان را سر و سامان دهید.
تاثیرات سال گربه یا خرگوش بر متولدین سال ببر:
امسال از فرصت های پیش آمده استفاده کنید ، حسابی استراحت کنید.گربه قصد آزار شما را ندارد
تاثیرات سال گربه یا خرگوش بر متولدین سال گربه:
امسال هرچه دلتان میخواهد بحث کنید ، کارهای جدیدی شروع کنید و خلاصه هر کاری که دلتان میخواهد انجام دهید.
تاثیرات سال گربه یا خرگوش بر متولدین سال اژدها:
گربه هرگز از دست اژدها عصبانی نمیشود بنابر این هرچه دلتان میخواهد بدرخشید ، گربه ها کاری با شما ندارند و فقط از حرکات شما سرگرم خواهند شد.
تاثیرات سال گربه یا خرگوش بر متولدین سال مار:
امسال برای شما سال عشق است ! ، استراحت کنید و لذت ببرید و هرچه دلتان میخواهد بخورید ، یک سال پر از موفقیت در انتظار شماست.
تاثیرات سال گربه یا خرگوش بر متولدین سال اسب:-
امسال برای شما سالی خوب ، پر از مسائل عاشقانه ، کارهای متنوع ، زندگی اجتماعی و حتی اندکی دخالت در سیاست است.
تاثیرات سال گربه یا خرگوش بر متولدین سال بز:
بلاخره سالی که شما در آن احساس آرامش و نشاط کنید از راه رسید ، گربه ها به بزها بسیار علاقه مند هستند و مطمئن باشید که امسال از همه نظر به شما خوش خواهد گذشت.
تاثیرات سال گربه یا خرگوش بر متولدین سال میمون:
امسال برای شما از هر نظر سالی بسیار خوب است ، مخصوصا” امسال از نظر مالی و کاری سالی بسیار پربار در پیش دارید.
تاثیرات سال گربه یا خرگوش بر متولدین سال خروس:
امسال شما همچنان از فشار گرفتاری های سال پیش دل نگران خواهید بود و گوشه گیر خواهید شد ، بهتر است اینکار را بکنید چون چیز تازه ای برای شما امسال وجود نخواهد داشت اما سال آینده اوضاع خوب خواهد شد.
تاثیرات سال گربه یا خرگوش بر متولدین سال سگ:
از فرصت های پیش آمده برای استراحت استفاده کنید ، شما همچنان خوشبخت خواهید بود چون گربه ها برای شما صلح و آرامش به ارمغان خواهند اورد ، بهتر است اگر مجرد هستید امسال ازدواج کنید..
تاثیرات سال گربه یا خرگوش بر متولدین سال خوک
همه چیز برای شما به خوشی خواهد گذشت اما به شرطی که درگیری های شغلی ، کاری و … نداشته باشید ، چون امسال این نوع درگیری ها به نفع شما نخواهد بود.



+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اسفند 1389ساعت 23:10  توسط ندا  | 

خیلی زیباست حتما بخونین: داستان عشقولی

 

عروسیه، آخره شبه ، خیلی سر و صدا هست. میگن عروس رفته تو اتاق لباسهاشو عوض کنه هر چی منتظر شدن برنگشته، در را هم قفل کرده. داماد سروسیمه پشت در راه میره داره از نگرانی و ناراحتی دیوونه می شه. مامان بابای دختره پشت در داد میزنند: مریم ، دخترم ، در را باز کن. مریم جان سالمی ؟؟؟ آخرش داماد طاقت نمیاره با هر مصیبتی شده در رو می شکنه میرند تو. مریم ناز مامان بابا مثل یه عروسک زیبا کف اتاق خوابیده. لباس قشنگ عروسیش با خون یکی شده ، ولی رو لباش لبخنده! همه مات و مبهوت دارند به این صحنه نگاه می کنند. کنار دست مریم یه کاغذ هست، یه کاغذی که با خون یکی شده. بابای مریم میره جلو هنوزم چیزی را که میبینه باور نمی کنه، با دستایی لرزان کاغذ را بر میداره، بازش می کنه و می خونه :

سلام عزیزم. دارم برات نامه می نویسم. آخرین نامه ی زندگیمو......

آخه اینجا آخر خط زندگیمه. کاش منو تو لباس عروسی می دیدی. مگه نه اینکه همیشه آرزوت همین بود؟! علی جان دارم میرم. دارم میرم که بدونی تا آخرش رو حرفام ایستادم. می بینی علی بازم تونستم باهات حرف بزنم. دیدی بهت گفتم باز هم با هم حرف می زنیم. ولی کاش منم حرفای تو را می شنیدم. دارم میرم چون قسم خوردم ، تو هم خوردی، یادته؟! گفتم یا تو یا مرگ، تو هم گفتی ، یادته؟! علی تو اینجا نیستی، من تو لباس عروسم ولی تو کجایی؟! داماد قلبم تویی، چرا کنارم نمیای؟! کاش بودی می دیدی مریمت چطوری داره لباس عروسیشو با خون رگش رنگ می کنه. کاش بودی و می دیدی مریمت تا آخرش رو حرفاش موند. علی مریمت داره میره که بهت ثابت کنه دوستت داشت. حالا که چشمام دارند سیاهی میرند، حالا که همه بدنم داره می لرزه ، همه زندگیم مثل یه سریال از جلوی چشمام میگذره. روزی که نگاهم تو نگاهت گره خورد، یادته؟! روزی که دلامون لرزید، یادته؟! روزای خوب عاشقیمون، یادته؟! نقشه های آیندمون، یادته؟! علی من یادمه، یادمه چطور بزرگترهامون، همونهایی که همه زندگیشون بودیم پا روی قلب هردومون گذاشتند. یادمه روزی که بابات از خونه پرتت کرد بیرون که اگه دوستش داری تنها برو سراغش. یادمه روزی که بابام خوابوند زیر گوشت که دیگه حق نداری اسمشو بیاری. یادته اون روز چقدر گریه کردم، تو اشکامو پاک کردی و گفتی گریه می کنی چشمات قشنگتر می شه! می گفتی که من بخندم. علی حالا بیا ببین چشمام به اندازه کافی قشنگ شده یا بازم گریه کنم. هنوز یادمه روزی که بابات فرستادت شهر غریب که چشمات تو چشمای من نیافته ولی نمی دونست عشق تو ، تو قلب منه نه تو چشمام. روزی که بابام ما را از شهر و دیار آواره کرد چون من دل به عشقی داده بودم که دستاش خالی بود که واسه آینده ام پول نداشت ولی نمی دونست آرزوهای من تو نگاه تو بود نه تو دستات. دارم به قولم عمل می کنم. هنوزم رو حرفم هستم یا تو یا مرگ. پامو از این اتاق بزارم بیرون دیگه مال تو نیستم دیگه تو را ندارم. نمی تونم ببینم بجای دستای گرم تو ، دستای یخ زده ی غریبه ایی تو دستام باشه. همین جا تمومش می کنم. واسه مردن دیگه از بابام اجازه نمی خوام. وای علی کاش بودی می دیدی رنگ قرمز خون با رنگ سفید لباس عروس چقدر بهم میان! عزیزم دیگه نای نوشتن ندارم. دلم برات خیلی تنگ شده. می خوام ببینمت. دستم می لرزه. طرح چشمات پیشه رومه. دستمو بگیر. منم باهات میام ...........


پدر مریم نامه تو دستشه ، کمرش شکست ، بالای سر جنازه ی دختر قشنگش ایستاده و گریه می کنه. سرشو بر گردوند که به جمعیت بهت زده و داغدار پشت سرش بگه چه خاکی تو سرش شده که توی چهار چوب در یه قامت آشنا می بینه. آره پدر علی بود، اونم یه نامه تو دستشه، چشماش قرمزه، صورتش با اشک یکی شده بود. نگاه دو تا پدر تو هم گره خورد نگاهی که خیلی حرفها توش بود. هر دو سکوت کردند و بهم نگاه کردند سکوتی که فریاد دردهاشون بود. پدر علی هم اومده بود نامه ی پسرشو برسونه بدست مریم اومده بود که بگه پسرش به قولش عمل کرده ولی دیر رسیده بود. حالا همه چیز تمام شده بود و کتاب عشق علی و مریم بسته شده. حالا دیگه دو تا قلب نادم و پشیمون دو پدر مونده و اشکای سرد دو مادر و یه دل داغ دیده از یه داماد نگون بخت! مابقی هر چی مونده گذر زمانه و آینده و باز هم اشتباهاتی که فرصتی واسه جبران پیدا نمی کنند  ...!

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم اسفند 1389ساعت 19:21  توسط ندا  | 

من به تو ایمان دارم

کاش می دانستی
عشق من معجزه نیست
عشق من رنگ حقیقت دارد
اشک هایم به تمنای نگاه تو فقط می بارد

کاش می دانستی
دختری هست که احساس تو را می فهمد
دختری از تب عشق تو دلش می گیرد
دختری از غمت امشب به خدا می میرد

کاش می دانستی
تو فقط مال منی
تو فقط مال همین قلب پر از احساس منی
شب من با تو سحر خواهد شد

تو نمی دانی من
چه قدر عشق تو را می خواهم
تو صدا کن من را
تو صدا کن مرا که پر از رویش یک یاس شوم
تو بخوان تا همه احساس شوم

کاش می دانستی
شعرهای دل من پیش نگاه تو به خاک افتاده است
به سرم داد بزن
تا بدانم که حقیقت داری
تا بدانم که به جز عشق تو این قلب ندارد کاری
باز هم این همه عشق
این همه عشق برای دل تو ناچیز است

آسمان را به زمین وصل کنم؟
یا که زمین را همه لبریز ز سر سبزی یک فصل کنم؟
من به اعجاز دو چشمان تو ایمان دارم
به خدا تو نباشی
بی تو من یک بغل احساس پریشان دارم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم بهمن 1389ساعت 20:24  توسط ندا  | 

حوا...

حوا در بهشت قدم می زد که مار به او نزدیک شد و گفت:-این سیب را بخور.
حوا که درسش را از خداوند آموخته بود، قبول نکرد.
مار اصرار کرد: این سیب را بخور. چون باید برای شوهرت زیباتر شوی.
حوا پاسخ داد: نیازی ندارم؛ او که بجز من کسی را ندارد...
مار خندید: البته که دارد.
حوا باور نمی کرد. مار او را به بالای یک تپه، به کنار چاهی برد.
-آن پایین است، آدم او را آنجا مخفی کرده.
حوا درون چاه نگاه کرد و در آب چاه بازتاب تصویر زن زیبای را دید. و سپس سیبی را که شیطان به او پیشنهاد می کرد، خورد...
+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم بهمن 1389ساعت 1:0  توسط ندا  | 

داستانی جالب

روزی روزگاری شاهزاده جوانی بود که پادشاه سرزمین همسایه اش او را دستگیر و زندانی کرد. پادشاه می توانست شاهزاده  جوان را بکشد اما تحت تاثیر جوانی او  و افکار و عقایدش قرار گرفت.

از این رو، پادشاه برای آزادی وی شرطی گذاشت که می بایست به سؤال بسیار مشکلی پاسخ دهد. شاهزاده جوان یک سال زمان داشت تا جواب آن سوال را بیابد، و اگر پس از یکسال موفق به یافتن پاسخ نمی شد، کشته می شد. سؤال این بود: زنان واقعاً چه چیزی میخواهند؟!!

این سؤالی حتی اکثر مردم اندیشمند و باهوش را نیز سرگشته و حیران می نمود و به نظر می آمد برای شاهزاده جوان یک پرسش غیرقابل حل باشد. اما از آنجایی که پذیرش این شرط بهتر از مردن بود، وی پیشنهاد پادشاه را برای یافتن جواب سؤال در مدت یک سال پذیرفت.

شاهزاده جوان به سرزمین پادشاهی اش بازگشت و از همه شروع به نظرخواهی کرد: از شاهزاده ها گرفته تا کشیش ها، از مردان خردمند، و حتی از دلقک های دربار...

او با همه صحبت کرد، اما هیچ کسی نتوانست پاسخ رضایت بخشی برای این سؤال پیدا کند. بسیاری از مردم از وی خواستند تا با جادوگر پیری که به نظر می آمد تنها کسی باشد که جواب این سؤال را بداند، مشورت کند. البته احتمال می رفت دستمزد وی بسیار بالا باشد چرا که وی به اخذ حق الزحمه های هنگفت در سراسر آن سرزمین معروف بود.

وقتی که آخرین روز سال فرا رسید، شاهزاده جوان فکر کرد که چاره ای به جز مشورت با جادوگر پیر ندارد. جادوگر موافقت کرد تا جواب سؤال را بدهد، اما قبل از آن از شاهزاده جوان خواست تا با دستمزدش موافقت کند.

جادوگر پیر می خواست که با نزدیکترین دوست شاهزاده جوان و نجیب زاده ترین دلاور و سلحشور آن سرزمین ازدواج کند!

شاهزاده جوان از شنیدن این درخواست بسیار وحشت زده شد. جادوگر پیر؛ گوژپشت، وحشتناک و زشت بود و فقط یک دندان داشت، بوی گنداب میداد، صدایش ترسناک و زشت و خیلی چیزهای وحشتناک و غیرقابل تحمل دیگر در او یافت میشد.

شاهزاده هرگز در سراسر زندگی اش با چنین موجود نفرت انگیزی روبرو نشده بود، از اینرو نپذیرفت تا دوستش را برای ازدواج با جادوگر تحت فشار گذاشته و اورا مجبور کند چنین هزینه وحشتناکی را تقبل کند. اما دوستش ، از این پیشنهاد باخبر شد و با او صحبت کرد. او گفت که هیچ از خودگذشتگی ای قابل مقایسه با جان دوستش نیست. از این رو مراسم ازدواج آنان اعلان شد و جادوگر پاسخ سوال را داد.

پاسخ جادوگر این بود:  زنها می خواهند تا خود مسئول زندگی خودشان باشند !

همه مردم آن سرزمین فهمیدند که پاسخ جادوگر یک حقیقت واقعی را فاش کرده است و جان شاهزاده جوان به وی بخشیده خواهد شد، و همینطور هم شد.

پادشاه همسایه، آزادی شاهزاده جوان را به وی هدیه کرد و دوست شاهزاده  و جادوگر پیر یک جشن باشکوه ازدواج را برگزار کردند.

ماه عسل نزدیک میشد و دوست شاهزاده  خودش را برای یک تجربه وحشتناک آماده می کرد، در روز موعود با دلواپسی فراوان وارد حجله شد. اما، چه چهره ای منتظر او بود؟ زیباترین زنی که به عمر خود دیده بود بر روی تخت منتظرش بود. او شگفت زده شد و پرسید چه اتفاقی افتاده است؟

زن زیبا جواب داد: از آنجایی که تو با من به عنوان جادوگری پیر با مهربانی رفتار کرده بودی، از این به بعد نیمی از شبانه روز می توانم خودم را زیبا کنم و نیمی دیگر همان زن وحشتناک و علیل باشم.

سپس جادوگر از وی پرسید:  کدامیک را ترجیح می دهد؟ زیبا در طی روز و زشت در طی شب، یا برعکس آن...؟

مرد جوان در مخمصه ای که گیر افتاده بود تعمقی کرد. اگر زیبایی وی را در طی روز خواستار میشد آنوقت می توانست به دوستانش و دیگران، همسر زیبایش را نشان دهد، اما در خلوت شب در قصرش همان جادوگر پیر را داشته باشد!

یا آنکه در طی روز این جادوگر مخوف و زشت را تحمل کند ولی در شب، زنی زیبا داشته باشد که لحظات فوق العاده و لذت بخشی رابا وی بگذراند...!

اگر شما یک مرد باشید و این مطلب را بخوانید کدامیک را انتخاب می کنید... انتخاب شما کدامیک خواهد بود؟!

اگر شما یک زن باشید که این داستان را می خواند، انتظار دارید مرد شما چه انتخابی داشته باشد؟ انتخاب خودتان را قبل از آنکه بقیه داستان را بخوانید بگویید !

آنچه مرد جوان  انتخاب کرد این بود:

او  می دانست که جادوگر قبلاً چه پاسخی به سؤال شاهزاده جوان داده بود؛ از این رو جواب داد که این حق انتخاب را به خود او می دهد تا خودش در این مورد تصمیم بگیرد.

با شنیدن این پاسخ، جادوگر اعلام کرد که برای همیشه و در همه اوقات زیبا خواهد ماند، چرا که مرد جوان به این مسئله که آن زن بتواند خود مسئول زندگی خودش باشد احترام گذاشته بود...

 

 


سخن روز :  آسمان برای گرفتن ماه تله نمی گذارد ، آزادی ماه است که او را پایبند می کند.  رابيندرانات تاگور

 


تصویر روز :

!!!به نظر شما این ساندویچ از گلو پایین میره؟

  در سرمای سرد زمستان پرندگان را فراموش نکنیم. آنان شاید با زبان ما انسانها آشنا نباشند اما نیازمندند 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم بهمن 1389ساعت 0:57  توسط ندا  | 

اربعین حسینی

ویژه نامه ی اربعین حسینی

اربعین حسینی

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم بهمن 1389ساعت 23:39  توسط ندا  | 

ان روز

عاقبت یک روز مغرب محو مشرق میشود "

"عاقبت  غربی ترین  دل  نیز عاشق میشود"

 

"شرط می بندم که فردایی نه خیلی دیر و دور"

"مهربانی ، حاکم کل مناطق میشود"


"هم زمان, سهمیه ی دلهای دلتنگ و صبور" 

"هم زمین, ارثیه ی جانهای لایق میشود" 

 

"قلب هر خاکی که بشکافند نشانش عاشقی است" 

"هر گلی که غنچه زد نامش شقایق میشود" 

 

"با صداقت آسمان سهمی برابر میدهد" 

"با عدالت خاک تقسیم خلایق میشود" 


عقل هم با عشق یک نوعی موافق میشود"

"عقل اگر گاهی هوادار جنون شد عیب نیست"


 

"صبح فردا موسم بیداری آیینه هاست" 

"فصل فردا نوبت کشف حقایق میشود" 

 

"دست کم یک ذره در تاب و تب خورشید باش"
"لااقل یک شب بگو کی صبح صادق میشود" 

 

"میرسد روزی که شرط عاشقی دلدادگی است" 

"آن زمان هر دل فقط یک بار عاشق میشود "

+ نوشته شده در  جمعه یکم بهمن 1389ساعت 18:57  توسط ندا  | 

آشنايي با خصوصيات خانمها كه مردها قبل از ازدواج بايد بدانند

آشنايي با خصوصيات خانمها كه مردها قبل از ازدواج بايد بدانند

-یک زن هرگز از ابراز عشقهای مرد زندگیش خسته نخواهد شد . به زبان آوردن دوستت دارم موجب می شود که زن به عشق واقعی مرد زندگیش پی ببرد و آن را احساس کند .

-یک زن به دریافت عاشقانه چند شاخه گل ، هدایای کوچک و ابراز عشقهای بی اختیار ، عشق می ورزد .

-زمانی که مردی به زنی چند شاخه گل تقدیم می کند و یا یادداشت های عاشقانه اش را نثارش می دارد ، به آن زن اجازه می دهد تا بداند تا چه اندازه منحصر به فرد است .

 

-وقتی زنی عاشق می شود ، احساس زیبایی و زنانگی در او به چندین برابر می رسد .

 

-نوازش یک زن به او قدرت و انگیزه برای زندگی کردن می بخشاید .

 

-یک زن همیشه دوست دارد از عشق همسرش نسبت به خودش مطمئن شود .

 

-پیش از اینکه زنی قادر به احساس عمیق برقراری رابطه جسمانی باشد ، به احساس عشق ، نوازش و ملاطفت نیاز دارد .

 

-زنان ابتدا کیمیای روح و عاطفه را احساس می کنند و بعد به کیمیای جسم پی می برند .

 

-لحظاتی که مرد ، دستهای زنی را در دست می گیرد و او را لمس می کند ، لحظاتی هستند که زن به آنها عشق می ورزد .

 

-هدف یک زن در برقراری رابطه جسمانی ، شور شهوانی نیست. بلکه مقصود او لذت بردن از صمیمیت ، عشق و ملاطفت در کنار شور جسمانی است .

 

-هنگامی که زنی بداند فقط اوست که راه به قلب شریک زندگیش دارد ، در عرش سیر خواهد کرد .

 

-یک زن هرگز مشکلاتش را دسته بندی نمی کند ، در صورتی که زمانی که غمگین و ناراحت باشد ، تمامی مشکلاتش از کوچک و بزرگ به دلش هجوم می آورند .

 

-یک زن هنگامی سکوت می کند که دردهای نهفته در دلش بسیار عمیق است و یا اینکه به مرد مقابلش آنقدر اعتماد ندارد که سخن دل با او بگوید .

 

-وقتی مردی با دلسوزی و توجه به مشکلات زن گوش می سپارد و از ارائه راه حل می پرهیزد ، احساس عشق و بلوغ را در او دو چندان می کند .

 

-مردان و زنان در برابر فشارهای عصبی واکنش های متفاوتی از خود نشان می دهند . دراینگونه مواقع زن نیازمند نزدیکی و درک طرف مقابلش می باشد ، در صورتی که مرد به تنهایی احتیاج دارد .

 

-هنگامی که اظهارات و اعمال زنی بیهوده تلقی می گردد ، او برای مطرح شدن شروع به ابراز نظریات مخالف و عدم توافق می کند .

 

-به جرات می توان گفت به جز در موارد انگشت شماری ، هیچ چیز بیش از سخن گفتن بر علیه یک زن به او آسیب نمی رساند .

 

-زن درست مثل یک موج است ، به هنگامی که عشق در قلبش به ظهور می نشیند ، اعتماد به نفسش در حرکتی مواج به اوج می رسد .

 

-هنگامی که موج احساسات یک زن به اوج می رسد ، به هیچ عنوان محدودیتی در ارائه عشق نمی بیند .

 

-مردها همواره باید بدانند که هر گاه زنی رنج و عصبانیت خود را بیرون بریزد و آشکار نماید ، احساس آسایش و آرامش بیشتری می کند .

 

-این نکته را به خاطر بسپارید که هر گاه زنی در اوج فوران خشم و غم قرار گرفته باشد ، به هیچ عنوان تقصیری را به گردن نمی گیرد .

 

-وقتی زنی از موضوعی می رنجد ، مرد باید ضمن همدردی با او نشان دهد که برای غم او نگران است ، سپس سکوت اختیار کند تا آن زن بتواند احساس همدردی اش را حس کند .

 

-دردناک ترین مسائل برای بعضی از زنان ، عدم پذیرش ، قضاوت نادرست و ترک شدن است ، چراکه امکان دارد این باورها در عمق ضمیر ناخودآگاهشان آنان را به سوی این تصور نادرست سوق دهد که لیاقتشان بیش از این نیست .

-ماهیت یک زن ، درخواست تایید امور است .

 -در صورتی که مردی در مقابل پیشنهادات یک زن از خود مقاومت نشان دهد ، زن با این حال که مفهوم این مقاومت را درک می کند ، اما هیچ گونه توجهی به آن نشان نمی دهد . ولی در این زمان احساس می کند که مرد به او احترام نمی گذارد .

-بسیاری از زنان به این علت که نمی خواهند کسی ایشان را نیازمند بداند ، نیازهایشان را انکار می کنند .

-حتی در صورتی که زنی بپندارد نیازها و خواسته هایش برآورده نخواهند شد ، اجتناب از بیان آنها و قصد انجام دادن تمام کارها به تنهایی ، اشتباه بزرگی است .

 

-یک زن باید بیاموزد که چطور نیازها و تمایلات خود را بدون نکوهش و یا تزلزل ابراز دارد و این نکته از اهمیت بسیار زیادی برخوردار است .

 

-امروزه بسیاری از زنان از اینکه عشق می ورزند ، اما در عوض چیزی دریافت نمی کنند ، رنج می کشند ، آنان به دنبال وقفه ای می گردند تا در این زمان تنها به خود بیندیشند و توجه کنند و در خلال آن وجودشان را بهتر کنکاش و کشف کنند .

 

-یک زن جوان در اوج جوانی مایل است برای برآوردن تمایلات شریک زندگیش خودش را فدا کند .

 

-یک زن بطور ذاتی از توانایی نامحدودی در شاداب ساختن دیگران برخوردار است .اما وقتی آن زن لبخند می زند ، لبخندش به این معنا نیست که در اوج شادابی و خوشحالی قرار دارد .

 

-همیشه زنان به همان اندازه ای که در توان دارند . بخشش می کنند و در این زمان به خاطر می آورند هنگامی که آنان به بخشش نیاز داشتند ، تا حدودی کمتر از این اندازه ، به ایشان بخشیده شده است.

 

-اغلب زنان با آنچه همسرشان می خواهد به راحتی موافقت می کنند ، اما این کار به این معنا نیست که خواسته همسرشان دقیقا همان باشد که آنان می خواهند .

-یک زن ، هرگز به کارهای خودش و همسرش امتیاز نمی دهد ، بلکه شوهرش را آزاد می گذارد و تصور می کند او نیز به همین ترتبیب آزادش گذاشته است .

 

-وقتی زنی به ثبت امتیازات می پردازد ، ممکن است موضوع بسیار کوچکی در نظرش به اندازه امری بسیار بزرگ به شمار آید . پس امکان دارد یک شاخه گل سرخ بتواند برای شما امتیازات فراوانی به همراه داشته باشد.

 

-یک احساس پنهان در درون زن به او می گوید نمی خواهم خواسته هایم را برایش بگویم ، اگر عشق او به من واقعی باشد ، خودش از نیازهایم مطلع می گردد .

 

-مردان و زنان باید به خاطر داشته باشند که همسرشان به هیچ عنوان خود بخود از نیازهایشان ، مطلع نیست .

-زنان نمی پسندند که شوهرانشان ، برآورده ساختن نیازهایشان را به دست فراموشی بسپارند . به همین علت ، دست از نق زدن بر می دارند و به حمایت شوهرانشان می پردازند .

-یک زن باید احساس کند که مورد احترام قرار گرفته و به بهترین وجه در خاطرها می ماند . در این صورت نادیده گرفته شدن برایش همچون امری است که دربخش انتهایی فهرست شخصیتش قرار می گیرد .

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم دی 1389ساعت 12:49  توسط ندا  | 

امشب...

امشب دلم میخواهد به كسی بگویم

'' دوستت دارم.''

تو نهراس و آنكس باش.

بگذار با هر آنچه در توان دارم همین امشب به تو ثابت كنم كه دوستت دارم.

بگذار برایت نقش آن دلباخته ای را بازی كنم كه لحظه ای دور از محبوب خویش

 زندگی را نمیتواند...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم دی 1389ساعت 22:41  توسط ندا 

زود قضاوت نکنید...

                             

مرد مسنی به همراه پسر 25 ساله اش در قطار نشسته بود. در حالی که مسافران در صندلیهای خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد.به محض شروع حرکت قطار پسر که کنار پنجره شسته بود پر از شور و هیجان شد. دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را با لذت لمس می کرد فریاد زد: "پدر نگاه کن! درختها حرکت می کنند"
مرد مسن با لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد.
کنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته بودند که حرفهای پدر و پسر را می شنیدند و از حرکات پسر جوان که مانند یک بچه 5 ساله رفتار می کرد، متعجب شده بودند.ناگهان پسر دوباره فریاد زد: "پدر نگاه کن! دریاچه، حیوانات و ابرها با قطار حرکت می کنند!"
زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه می کردند.
باران شروع شد. چند قطره روی دست مرد جوان چکید. او با لذت آن را لمس کرد و چشمهایش را بست و دوباره فریاد زد: "پدر نگاه کن! باران می بارد،‌ آب روی من چکید."
زوج جوان دیگر طاق نیاوردند و از مرد مسن پرسیدند: "‌چرا شما برای مداوای پسرتان به پزشک مراجعه نمی کنید؟"
مرد مسن گفت: "ما همین الان از بیمارستان بر می گردیم... امروز پسر من برای اولین بار در زندگی می تواند ببیند."

                          

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم دی 1389ساعت 20:18  توسط ندا  | 

تو........

بهار با تو از راه رسید ...
و پرنده های غریب آرزوهایمان چه آزادانه پر گشودند 

 به سوی دستانت  

چه غریب در پشت پنجره های غربت صدایمان را به
 آسمان فرستادیم تا از فرشته ها ارمغان بهار را بگیریم ...
و چه زیبا بود لحظه هایی که 

 نگاهمان تلاقی عشق دو کبوتر را به یاد می آورد...
تو با برگها به زمین آمدی 

 و با نسیم صبحگاهان از خاطره ها زدوده شدی ...
و فقط در یاد و خاطره دو نرگس عاشق ثابت ماندی....
تو را دوست میدارم  

و تنها تو را چرا که هنوز به یاد تلاقی نگاه خسته ام  

بر چشمان پر نیازت می توانم زندگی کنم.
من عاشق بوی دستان گرمت هستم 

 که در هر فضایی بوی بهار را میدهد 

 و عاشق آن نگاه خسته ات  

که بوی نیاز گمشده را میدهد.
دوستم بدار تنها برای یک لحظه  

و تنها برای یک لحظه صدایم کن 

 تا دنیای خوب افسانه هایم را  

با ناقوس صدایت به آخرین پرواز نگاهت بسپارم ...
شانه هایت چه غریبانه می لرزد  

از ترس جدایی بود.......!

شادم و میرقصم...
دل من شاداب است...!!!
+ نوشته شده در  شنبه چهارم دی 1389ساعت 23:53  توسط ندا  | 

من هنوز تنهام

 
يه روز بهم گفت: «مي‌خوام باهات دوست باشم؛

آخه مي‌دوني؟ من اينجا خيلي تنهام». بهش لبخند زدم

و گفتم: «آره مي‌دونم. فكر خوبيه.من هم خيلی

تنهام».
يه روز ديگه بهم گفت: «مي‌خوام تا ابد

باهات بمونم؛ آخه مي‌دوني؟ من اينجا خيلي تنهام».

بهش لبخند زدم و گفتم: «آره مي‌دونم. فكر خوبيه.من

هم خيلي تنهام».
يه روز ديگه گفت: «مي‌خوام برم يه

جاي دور، جايي كه هيچ مزاحمي نباشه. بعد كه همه

چيز روبراه شد تو هم بيا. آخه مي‌دوني؟ من اينجا

خيلي تنهام». بهش لبخند زدم و گفتم: «آره مي‌دونم.

فكر خوبيه. من هم خيلي تنهام».
يه روز تو نامه‌ش

نوشت: «من اينجا يه دوست پيدا كردم. آخه مي‌دوني؟

من اينجا خيلي تنهام». براش يه لبخند كشيدم و

زيرش نوشتم: «آره مي‌دونم. فكر خوبيه.من هم خيلی

تنهام».
 يه روز يه نامه نوشت و توش نوشت: «من

قراره اينجا با اين دوستم تا ابد زندگي كنم. آخه

مي‌دوني؟ من اينجا خيلي تنهام». براش يه لبخند

كشيدم و زيرش نوشتم: «آره مي‌دونم. فكر خوبيه.

من هم خيلي تنهام».


حالا ديگه اون تنها نيست و من از اين بابت خيلی

خوشحالم و چيزی که بيشتر خوشحالم می کنه اينه که

نمی دونه من هنوز هم خيلي تنهام ....

 
+ نوشته شده در  شنبه چهارم دی 1389ساعت 17:8  توسط ندا  | 

دلنوشته!پروانگیّ

 

تو   به  اندازی  زیبایی   پروانه  شدن  زیبایی

حس  پروانگیم  گل  کرده

 قلبه  پروانه  ا یم   سرشار  است   

دله  پروانه  شدن  دارم  باز

پیله  ات  را  بگشا … 

شوق   پروانه شدن  نزدیک  است

 

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم دی 1389ساعت 13:23  توسط ندا  | 

انتقام

 


  دخترجواني از مکزيک براي يک مأموريت اداري چندماهه به

 آرژانتين منتقل شد.
 
   
  پس از دوماه، نامه اي از نامزد مکزيکي خود دريافت مي کند

 به اين مضمون:
 
   
  لوراي عزيز، متأسفانه ديگر نمي توانم به اين رابطه از راه دور

ادامه بدهم و بايد بگويم که دراين مدت ده بار به توخيانت کرده

ام !!!
  ومي دانم که نه تو و نه من شايسته اين وضع نيستيم.

 من را ببخش و عکسي که به تو داده بودم برايم پس بفرست.
 
   
  باعشق : روبرت
 
 


   
  دخترجوان رنجيـده خاطر از رفتار مرد، از همه همکاران و

دوستانش مي خواهد که عکسي از نامزد، برادر، پسرعمو،

پسردايي ... خودشان به او قرض بدهند و همه آن عکسها را

 که کلی بودند با عکس روبرت، نامزد بي وفايش، در يک پاکت

گذاشته و همراه با يادداشتي برايش پست مي کند، به اين

مضمون:
 
   
  روبرت عزيز، مرا ببخش، اما هر چه فکر کردم قيافه تو را به ياد

نياوردم، لطفاً عکس خودت را از ميان عکسهاي توي پاکت

 جدا کن و بقيه را به من برگردان .....

 

+ نوشته شده در  جمعه سوم دی 1389ساعت 22:49  توسط ندا  | 

حس غریب

 

من نه عاشق بودم

و نه محتاج نگاهي که بلغزد بر من

من خودم بودم و يک حس غريب

که به صد عشق و هوس مي ارزيد

من خودم بودم و دستي که صداقت مي کاشت

گر چه در حسرت گندم پوسيد

من خودم بودم و هر پنجره اي

که به سرسبزترين نقطه بودن وا بود

وخدا مي داند

سادگي از ته دلبستگي ام پيدا بود

من نه عاشق بودم

و نه دلداده گيسوي بلند

و نه آلوده به افکار پليد

من به دنبال نگاهي بودم

که مرا از پس ديوانگي ام مي فهميد

آرزويم اين بود

دور اما چه قشنگ

تا روم تا در دروازه تور

تا شوم چيده به شفافي صب

من به دنبال نگاهي هستم! که مرا از پس ديوانگيم مي فهمد

+ نوشته شده در  جمعه سوم دی 1389ساعت 21:10  توسط ندا  | 

فروغ فرخزاد"

یه شعر قشنگ دیگه از فروغ:

از من رميده اي و من ساده دل هنوز

بي مهري و جفاي تو باور نمي كنم

دل را چنان به مهر تو بستم كه بعد از اين

ديگر هواي دلبر ديگر نمي كنم

رفتي و با تو رفت مرا شادي و اميد

ديگر چگونه عشق تو را آرزو كنم

ديگر چگونه مستي يك بوسه تو را

در اين سكوت تلخ و سيه جستجو كنم

ياد آر آن زن ، آن زن ديوانه را

كه خفت يك شب به روي سينه تو

مست عشق و ناز

لرزيد بر لبان عطش كرده اش هوس

خنديد در نگاه گريزنده اش نياز

لب هاي تشنه اش به لبت داغ بوسه زد

افسانه هاي شوق ترا گفت با نگاه

پيچيد همچو شاخه پيچك به پيكرت

آن بازوان سوخته در باغ زرد ماه

هر قصه اي ز عشق كه خواندي به گوش او

در دل سپرد و هيچ ز خاطر نبرده است

دردا دگرچه مانده از آن شب ، شب شگفت

آن شاخه خشگ گشته و آن باغ مرده است

با آنكه رفته اي و مرا برده اي ز ياد

ميخواهمت هنوز و به جان دوست دارمت

اي مرد ، اي فريب مجسم بيا كه باز

بر سينه پر آتش خود مي فشارمت

"فروغ فرخزاد"

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم دی 1389ساعت 23:57  توسط ندا  | 

هویجوری........

 

چناچنه به طور رومزره به زبان فارسی صبحت می کیند، با کمی تلاش

خاوهید تواسنت این نوتشه را
بخاونید.

در داشنگاه کبمریج انگلتسان تقحیقی روی روش خوادنه شدن کملات در

مغز  اجنام شده است که مخشص می کند که مغز انسان تهنا حروف اتبدا

و اتنها ی کلمات را پدرازش کرده و کمله را می خاوند .به هیمن دلیل است

که با وجود به هم ریتخگی این نوتشه شما تواسنتید آن را بخاونید

(honey)
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم دی 1389ساعت 19:11  توسط ندا  | 

ارزومه!!!!!!!!!!!


خدا جون خدا جون میشه امشب تو منو بغل بگیری؟

 

بگی اروم توی گوشم دیگه وقتشه بمیری!

 

خدا جون میگن تو خوبی مٍثل مادرا میمونی!!

 

 اگه راست میگن ! ببینم عشق من کجاست میدونی؟

 

 خدا جون میشه یه کاری بکنی به خاطر من؟

اخه سخته زنده بودن من می خوام که زود بمیرم.....

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم آذر 1389ساعت 0:0  توسط ندا  | 

4مدل دختر.....!

 

1.مدل جنتلمن( از نوع woman): خدا رو شکر بین این همه مدلای عجیب و غریب یه عده از دخترا (که واقعا معدودن) هم هستن که علاوه بر اینکه مد روز وتحصیل کرده هستن خودشونو گم نکردن و فارق ازسرگرمیهای الکی تو زندگی دنبال پیشرفتن.

2.مدل نازنازی:این مدل کارو زندگیشون با دوستا بیرون رفتن و تلفن و چته و تا 50 سالگی تو اتاقشون عروسک نگه میدارن فعالیتهاشونم شامل
خریدن هر چیز مد روزو به باد دادن پولای باباجون هست.

3.مدل اجتماعی:این عده بیشتر شامل دخترای فمینیستیه که عاشق شرکت تو فعالیتهای اجتماعین
ولی وسط همون کارها هم تا یکم کار جدی بشه دادشون در میاد که بابا ما خانومیم این قدر کار سخت بهمون ندین!

4.مدل مرد ذلیل:این مدل که در حال انقراضن عاشق شوهر کردن و بشور بسابن
(به علت کمیاب بودن این مدل نتونستم اطلاعات بیشتری در موردشون پیداکنم).

5.مدل مامانم اینا:این مدل دخترای محبوب مادراشونن و همه کاراشونو با نظر مادرشون انجام میدن خیلیاشونو میشه تو گروه خرخونا که تو پایین توضیح دادم هم پیدا کرد.

6.مدل ضد پسر:این مدل یه جورایی همکارمنن همه فکر و ذکرشون اینه که یه پسرو ضایع کنن و تا یک سال این اتفاق خجسته رو وسه دوست و آشنا تعریف کنن

7.مدل خرخون:این مدل تو زندگی فقط یه کار بلدن اونم درس خوندنه تو بحرشونم که بری میبینی از دیپلم خیاطی بگیر تا گواهینامه زیر دریایی رو گرفتن .ولی پای عمل که برسن هیچی بلد نیسن

8.مدل روشنفکر:این مدل خودشونو عقل کل میدونن و عشق شرکت تو کلاسهای مختلفن از یوگا بگیر تامدیتیشن و ...

9.مدل سرگردون:خانومای عزیزی که این مطلبو خوندین و جزو هیچکدوم نبودین/شما شامل ترکیب هچل هفتی از مدلای بالا هستین که به مدل سرگردون معروفه!

 

تهیه و تنظیم :پایگاه اینترنتی پرشین وی

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم آذر 1389ساعت 22:35  توسط ندا  | 

دل ننوشته...!

وقتی تنها میشم!!!

باز همچون همیشه میگردم پی انکس که از تنهایی درم اورد...!

انکس که همچون دیو چراغ جادو ارزوهایم را بر اورده کند...!

و باز خودم را از یاد میبرم...!

و از واقعیت فرار میکنم...!

نه نه نه

اینبار به ندای تنهاییم گوش میدهم...!

و از ان یاد میگیرم...!


+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم آذر 1389ساعت 15:37  توسط ندا  | 

دلنوشته!حس بارون!

باران می بارد!

 

نم نمک روی سرم!

 

غرق در افکارم...!

 

نم نمک بوی نسیم/توی رگهای تنم/جاری همچون رود است!

 

در عجبم توی اعماق این شب سرخ!

 

نم نمک بوی نسیم/توی رگهای تنم/جاری همچون رود است!

 

باز غرقم در فکر!

 

دوستت می دارم!

 ۵.۱.۸۹

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم آذر 1389ساعت 2:1  توسط ندا  | 

صعود

کشاورزی الاغ پیری داشت که یه روز اتفاقی داخل یک چاه بدون آب مي افتد .

 کشاورز هر چه سعی کرد نتوانست الاغ را از داخل چاه بیرون بیارورد . برای اینکه حیوان بیچاره زیاد زجر نکشد ، کشاورز و مردم روستا تصمیم گرفتند چاه را با خاک پر کنند تا الاغ زود تر بمیرد و زیاد زجر نکشد . مردم با سطل روی سر الاغ خاک می ریختند اما الاغ هر بار خاکهای روی بدنش رو می تکاند و زیر پايش می ریخت و وقتی خاک زیر پاش بالا می آمد سعی میکرد بر روی خاک ها برود . روستایی ها همینطور به زنده به گور کردن الاغ بیچاره ادامه دادند و الاغ هم همینطور به بالا آمدن ادامه داد تا اینکه به لبه ی چاه رسید و بیرون آمد .
نتیجه : مشکلات زندگی مثل تلی از خاک بر سر ما میریزند و ما مثل همیشه دو انتخاب داریم . اول اینکه اجازه بدهیم مشکلات ما را زنده به گور کنند و دوم اینکه از مشکلات سکویی بسازیم برای صعود .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم آذر 1389ساعت 15:34  توسط ندا  | 

ازدواج

یک روز پدربزرگم  برام يه کتاب دست نويس
آورد، کتابي که بسيار گرون قيمت بود، و
با
ارزش، وقتي به من داد، تاکيد کرد که اين
کتاب مال توئه مال خود خودته، و من از
تعجب
شاخ در آورده بودم که چرا بايد چنين
هديه با ارزشي رو بي هيچ مناسبتي به من
بده، من
اون کتاب رو گرفتم و يه جايي پنهونش کردمچند روز بعدش به من گفت: کتابت رو
خوندي؟ گفتم: نه، وقتي ازم پرسيد: چرا؟
گفتم:
گذاشتم سر فرصت بخونمش. لبخندي زد و رفت.

همون روز عصر با يک کپي از روزنامه همون
زمان که تنها نشريه بود برگشت اومد خونه
ما
و روزنامه رو گذاشت روي ميز. من داشتم
نگاهي بهش مينداختم که گفت: اين مال من
نيست
امانته بايد ببرمش.

به محض گفتن اين حرف شروع کردم با
اشتياق تمام صفحه هاش رو ورق زدن وسعي
ميکردم از
هر صفحه اي حداقل يک مطلب رو بخونم.

در آخرين لحظه که پدر بزرگ ميخواست از
خونه بره بيرون تقريبا به زور اون
روزنامه رو
از دستمکشيد بيرون و رفت.
>>>>>
چند روز بعد که پدربزرگ دوباره اومد
پيشم و گفت:
ازدواج مثل اون کتاب مي مونه، يک
اطمينان برات درست مي کنه که اين زن يا
مرد مال تو
هستش؛ مال خود خودت. اون موقع هست که فکر
ميکني هميشه وقت دارم بهش محبت کنم،
هميشه
وقت هست که دلش رو به دست بيارم، هميشه
مي تونم شام دعوتش کنم، اگر الان يادم
رفت
يک شاخه گل به عنوان هديه بهش بدم، حتما
در فرصت بعدي اين کارو مي کنم، حتي اگر
هر
چقدراون آدم با ارزش باشه مثل اون کتاب
نفيس و قيمتي،
>>>>>
اما وقتي که اين باور در تو نيست که اين
آدم مال منه و هر لحظه فکرميکني که خوب
اينکه تعهدي نداره؛ ميتونه به راحتي دل
بکنه و بره، مثل يه الماس با ارزش ازش
نگهداري مي کني و با ولع سعی میکنی
نهایت لذت رو از این فرصت با هم بودن
ببری؛ شايد
فردا ديگه این آدم مال من نباشه و کنار
هم نباشیم. درست مثل اون روزنامه؛ حتي
اگر
هم هيچ ارزش قيمتي هم نداشته باشه

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم آذر 1389ساعت 0:28  توسط ندا  | 

امید.......

 زندگي رانفسي ارزش غم خوردن نيست

ودلم بس تنگ است

 بي خيالي سپرهردرداست،

بازهم ميخندم آنقدرمي خندم كه غم ازروي رود...!!

+ نوشته شده در  جمعه پنجم آذر 1389ساعت 23:6  توسط ندا  | 

عکس عکس عکس فانتزی

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم آذر 1389ساعت 20:46  توسط ندا  |